
٭
دلم گرفته :(
خیلی امید بسته بودم به این اتفاق، اما . . . هنوز هیچی تموم نشده، هنوز ممکنه بشه درستش کرد، هنوز امیدی هست شاید. اما من خیلی امید بسته بودم. فکر می کردم بی دردسر به چیزی که می خوام می رسم. شاید برای همین با یک سوال ساده از طرف مسئولش که می تونه چیز بدی هم نباشه یهو اینقدر خودم رو گم کردم.
می دونم. نباید به کسی غیر از تو اینقدر امید می بستم خدا! منو ببخش. به خاطر این اشتباه همه چیز رو خراب نکن. شاید از راهی که جلوی پاهامون گذاشته بودی اونقدر خوشحال شدم که اصلا یادم رفت این هم از لطف تو بوده.
خدا جون! خودت دوباره درستش کن . . .
مریم
0 نظر
نوشته شده در ساعت
18:45
توسط طره
٭
از من سوال نپرس، بدم میآد! باهات لج میشم
"زهرا"
0 نظر
نوشته شده در ساعت
10:31
توسط طره
٭
اگر چیزهایی که بیل پیل گریم در ترالفامادور آموخته است راست باشند، که ما، اگر هم گاهی خیلی مرده باشیم، همیشه زنده می مانیم من چندان هم خوشحال نمی شوم. اما با وجود این - اگر قرار باشد ابدیت را صرف تماشای لحظه های مختلف زمان کنم، سپاسگزارم از اینکه بسیاری از این لحظات زیبا بوده اند.
سلاخ خانه شماره پنج - کورت ونه گات جونیر
مریم
0 نظر
نوشته شده در ساعت
13:45
توسط طره
٭
راننده آژانس به دختری که پشت تلفن داره باهاش حرف می زنه: " مگه من صد بار بهت نگفتم بیخودی اعصاب خودتو به خاطر من خرد نکن؟ نگفتم؟ حالا من یه هفته گوشیم رو جواب نمی دادم، چیزی نشده که! رفته بودم مسافرت! تو باید بشینی اینقدر گریه کنی؟ تو که می دونی من نمیتونم اذیت شدن تو رو ببینم!!
"
من: !!!!!!!!!!!!!!
پ.ن: اون موقع تو دلم گفتم یعنی این دختره به همین راحتی خر شد؟! بعد یاد خودم افتادم. خندیدم، خندیدم، خندیدم . . .
مریم
0 نظر
نوشته شده در ساعت
09:35
توسط طره
٭
اینا رو می نویسم که یادم بمونه. شاید هم می نویسم که یادم بیاد. یادم بیاد که الان بابت خیلی چیزها باید هر لحظه خدا رو شکر کنم. داشته ها و نداشتهها. دادهها و ندادهها. نمیشه انتظار داشت که همه چیز، همیشه درست مطابق میل ما پیش بره. راه هست، چاه هست، سنگ بزرگ هست، دست انداز ناجور هست! وقتی یه راهی رو انتخاب کردی، همه چیزش رو باید دیده باشی و قبول کرده باشی. چاهش، سنگ بزرگش، دست انداز ناجورش. مهم اینه که اگر مطمئنی که اون راه به همون جایی میرسه که تو میخواهی، باید تا آخرش قرص بایستی. حالا چه فرقی میکنه اگر 4 نفر هم هی حرف مفت بزنن و . . . نباید بگذاری شک بیفته به جونت و مثل خوره بخوردت. به قول درویش مصطفا، محکم باش! یا علی مدد!
نمیگم سخت نیست. هست. مخصوصا که لحظه به لحظه بخواهی با این آدمهای حرف مفت زن، چشم تو چشم بشی و هی بهشون لبخند بزنی و انگار کنی که هیچ اتفاقی نیافتاده. حتی تر اینکه انتظار داشته باشن که کیلو کیلو محبت ببینن و تو هم اینو ازشون دریغ نکنی. تو که عادت گند منو خوب میشناسی! حتی به دشمنم هم لبخند میزنم، طوری که انگار عزیزترین دوستمه. اینجوریم دیگه!
خیلی بهم فشار اومده که دارم مینویسمش. اما باز هم از اینجا که برم بیرون، میشینم روبروی تک تکشون و بهشون لبخند میزنم! به پهنای صورت! عادت! ترک نداره!
مریم
0 نظر
نوشته شده در ساعت
19:07
توسط طره
٭
هر کس به شیوه خود سعی می کند تا آنجا که می تواند افتخار و پول و حیثیت کسب کند. هیچ کدام از این همه مرگ و میر عبرت نمی گیریم. پیری تطهیرمان نمی کند. دم دروازه جهنم توبه نمی کنیم. . .
آیزاک باشویس سینگر - داستان کافه تریا
مریم
0 نظر
نوشته شده در ساعت
19:56
توسط طره
٭
پیش از این تنها خبر رفتن قیصر بود که مرا در بهتی بی پایان به گریستن واداشته بود، حالا . . . نادر ابراهیمی؟!!! سخت است به خدا . . .
مریم
1 نظر
نوشته شده در ساعت
01:36
توسط طره
٭
انگار تو یک بار از من پرسیدی چه چیزی باعث می شود ادامه بدهم، یا من خیال می کنم که پرسیدی؟ چه چیزی به من نیرو می دهد که فقر، بیماری و ، بدتر از همه، نا امیدی را تحمل کنم؟ .... به خاطر نفس بازی بود. همه ما با سرنوشت شطرنج بازی می کنیم. او یک حرکت می کند؛ ما یک حرکت می کنیم. او سعی می کند ما را در سه حرکت کیش و مات کند؛ ما سعی می کنیم جلو این کار را بگیریم. می دانیم که نمی توانیم پیروز شویم، ولی ناگزیریم حسابی با او دست و پنجه نرم کنیم. حریف من فرشته خشنی است. در مبارزه با ژاک کُهِن، هر چه ترفند در چنته دارد به کار می گیرد.... با این حال، دوست عزیزم، اگر شطرنج بازی می کنی، بهتر است با حریف قدری بازی کنی تا با کسی که اهل سر هم بندی است. من حریفم را تحسین می کنم. گاهی وقتها مسحور مهارتش می شوم. او آن بالا در آسمان سوم یا هفتم توی دفتر کاری می نشیند، در همان بخش ملکوت که بر سیاره کوچک ما حکم می راند، و یک کار بیشتر ندارد – اینکه ژاک کهن را گیر بیندازد. دستوراتش از این قرار است: " چلیک را بشکنید، اما نگذارید شراب بیرون بریزد." دقیقا همین کار را کرده. معجزه است که توانسته مرا زنده نگه دارد.
آیزاک باشویس سینگر - داستان دوست کافکا
مریم
0 نظر
نوشته شده در ساعت
00:46
توسط طره
٭
سریال شهریار خوب بود. در مقام نقد نیستم. قطعا بهتر از این هم می توانست باشد. برای من اما خیلی خوب بود. دیدن ماجرای شهریار و ثریا و دیدن نوع تصمیم گیری شهریار در مورد ثریا به من فهماند که حماقتهایی از این دست در مردان ترک امری عادیست! حالا فرقی ندارد که آن مرد، شهریار شاعر عاشق پیشه باشد در گذشتهای دور و یا مردی عادی در همین روزهای زندگی ما. حماقتی به قیمت تباهی زندگی خودشان. حالا سوال های زیادی از ذهنم پاک شده. چون فهمیدم همه چیز فقط حماقت بوده، حماقتی از جنس مردان ترک!!!
مریم
0 نظر
نوشته شده در ساعت
11:31
توسط طره
٭
دیدی یه روزهایی دلت می خواد با همه قهر باشی؟ با هیچکس حرف نزنی؟ به هزار و یک دلیل ریز و درشت. امروز از اون روزها بود!
مامانت، چون یه قرار خیلی مهمت را به بهانه یک کار نه چندان مهم پیچونده و بعد هم اصلا دنبال اون کار نه چندان مهم نرفته. این وسط فقط تو پیچونده شدی و پیش یه آدم دیگه، بد شدی.
خواهرت، چون یک هفته تمام با شوهر عزیزش و یا دوستهای عزیزش پلاس نمایشگاه کتاب بوده و حتی یک بار هم به تو تعارف نکرده که باهاشون بری! و تو که مثلا کتابخون ترین آدم خانواده ای، به علت فوبیا نسبت به مکان های overcrowded و به علت همراهی نکردن حتی یک نفر، از بغل نمایشگاه هم رد نشدی، چه برسه که بری توش!
بابات، چون تیکه هایی می اندازه که می دونه نمی تونی جواب بدی و می دونه که الان که اعصاب نداری تیکه نباید بندازه!
داداش کوچیکه که هم که کلا طرده! چون جدیدا گنده تر از دهنش حرف می زنه.
داداش بزرگه فعلا قِصِر در رفته. بالاخره باید محض احتیاط یک نفر تو خونه باشه که بتونی باهاش حرف بزنی.
خلاصه امروز از اون روزهاست.
وسط نوشت: داشتم اینو می نوشتم که تو اس.ام.اس زدی که دوربین ندارم و عینکم گم شده و اینا. گفتم برنامه عکاسی هم داره می ره که پیچونده بشه. شانس آوردی که نظرت رو زود عوض کردی وگرنه با این همه حس مثبت که من داشتم، نمی دونم چی کار می کردم!
مریم
2 نظر
نوشته شده در ساعت
20:34
توسط طره
٭
من دوباره ناخودآگاه اینجا رو فارسی کردم! ببین نشد زنگ بزنم امروز،اطلاعات رو ایمیل بزن! میخواستم مطالب شیر شده گودرم رو اینجا بذارم ناکس بلاگر فهمید دو تا اکانت جداست!باهوشه ها!
خلاصه گودری شو وگرنه کلی مطلب خفن از دستت رفته...
من دیگه!زهرا!
0 نظر
نوشته شده در ساعت
00:05
توسط طره
٭
اینم از بلاهایی که توی شریف سر بچه ها در میارن! ببین ما چه جوری 4 سال اینجا دوام آوردیم!

مریم
0 نظر
نوشته شده در ساعت
11:13
توسط طره
٭
فرن     [با حسرت] نمی دونم چقدر طول می کشه تا خاطره یه آدمو از وجودت بکشن بیرون - اگه دستگاهی اختراع می کردن که این کارو میکرد - [روی دسته مبل می نشیند.]
باد    می دونم چه احساسی دارین، خانم کیوبلیک. فکر می کنین این آخر دنیاس - ولی نیس، واقعا نیس، خود منم یه موقع دقیقا احساس شما رو داشته م.
فرن    واقعاً؟
باد     خب، نه دقیقاً، من می خواستم با اسلحه کارو تموم کنم.
آپارتمان - بیلی وایلدر و آی.اِی.ال.دایموند
مریم
1 نظر
نوشته شده در ساعت
15:59
توسط طره
٭
وقتی مجبور بشی وظایف عروس و دختر را یکجا انجام بدی، اونوقت قدر خواهر شوهر نداشته ات را می فهمی!
حالا هی بگویید خواهر شوهر بد است!
مریم
2 نظر
نوشته شده در ساعت
13:24
توسط طره
٭
باز کن پنجره را
که نسیم
دگر از سینه گسترده دشت
برساند به لب تشنه ما
بوی بهار . . .
سالی پر از کتاب و کشمش داشته باشی، زهرا جان!!!
مریم
0 نظر
نوشته شده در ساعت
21:11
توسط طره
٭
فکر می کردم دیگه اینجا نمی نویسی.
من هم خوبم. زده ام زیر درس و دانشگاه و برای خودم مشغول خوش گذرونیم.
چند شب پیش خوابت رو می دیدم. یه سری کتاب آورده بودی، بهم می گفتی تو که برای دانشگاه تا اونجا می ری، این کتابهای semaho را هم ببر بده به جای من!!
گفتم شاید این بنده خدا کتابهاشو لازم داره، من خواب نما شدم که به تو بگم خب کتابهاشو ببر بده دیگه!! ;)
پ.ن: مجبور شدم به حالت قبل برش گردونم تا بعد سر فرصت درستش کنم. کوزه گر و کوزه شکسته و اینا!!
مریم
0 نظر
نوشته شده در ساعت
10:28
توسط طره
٭
اینجا هم بالاخره تسهیلات فارسی نویسی فراهم شد، خیلی سخت بود هر بار چپ و راست کردن این متنها... می بینی که؟ بهانه دیگری برای ننوشتنم ندارم!حالا هم ساعت یک نیمهشب نمیدانم چرا اینجا سر زدم...
خواستم جایی بنویسم که حالم بسیار خوب است٬ جدید خوبم!هزار هزار کلمه و جمله زیبا افتادهاند دنبالم٬ راه فرار ندارم٬ از وبلاگ و دفتر و کتاب هم گذشته است٬ چیزی ناشناخته در من به سرعت رشد میکند که حتی خوب و بدش را هم نمیفهمم...با آدمها دوست میشوم٬ به همه لبخند میزنم٬ با همه دست میدهم٬ پای همه صحبتهای بیربطشان می نشینم٬ زیاد زیاد حرف میزنم٬ به همه ایمیل ها و اساماس های چرند و روتین مشتاقانه جواب میدهم...کوچه و خیابان٬آسمان و زمین را طوری نگاه میکنم که گویی بار آخر است...با تمام وجود زندگی میکنم٬ با تمام توان...
شاید بعدها بهتر بتوانم توصیف کنم٬شاید تر از رفتارم پیدا شود و نیازی به توصیف نباشد...
تو خوبی یار قدیمی؟
"بانو زهرا"
1 نظر
نوشته شده در ساعت
01:02
توسط طره
٭
رضا میگفت موضوع سخنرانی شب اربعین روماتیسم بوده٬ من اما فکر میکنم آقاهه درباره رنسانس حرف میزد! جالب اینجاست که تازه هم یادمون افتاده...
"بانو زهرا"
0 نظر
نوشته شده در ساعت
00:54
توسط طره
٭
هرگز زندگی را اینقدر جدی نگیرید، هیچ کس از آن زنده خارج نخواهد شد!
گوینده: ناشناس!
مریم
1 نظر
نوشته شده در ساعت
12:23
توسط طره
٭
وبگردی
در راستای انجام پروژه های پایان ترم و از اونجایی که در چنین شرایطی انجام هر کاری غیر از کار اصلی بسی حال میده، کلی وبگردی یا به عبارت صحیح تر، ولگردی اینترنتی نمودیم که این چکیده و حاصلش هست!!!
1- چند تا عکس که عباس حسین نژاد از شاهرود گذاشته. با دید طنز همیشگیش:1 و 2
2- پست آخر سیامک بهرام پرور. فکر کردم در ادامه حرفهای اون روزمون در مورد کتاب بادبادک باز خالد حسینی بد نباشه توضیح سیامک بهرام پرور رو هم بخونی.
3- چند وقت بود با پدیده جدیدی در عرصه فرهنگ و ادبیات آشنا شده بودم به اسم "سک سک" !! پدیده ای که از شدت غنای فرهنگی، دو روزی منو به اغما برده بود!! تو فکر بودم که یه مطلب مفصل در مودش بنویسم که دیدم عباس حسین نژاد در یکی از پست هاش یه گزارش تصویری در مورد این پدیده به شدت فرهنگی رفته و چون شنیدن کی بود مانند دیدن، فکر کردم دیدن این عکسها بهتر از خوندن هر توضیحی باشه.
4- با دو ماه تاخیر به یه بحث داغ وبلاگی خوردم. ظاهرا موضوع از این قرار بوده که خوابگرد تو یکی از پستهاش به بر و بچ دهه شستی گیر داده و بعد این پست واکنشهای زیادی رو از طرف دهه شستی ها داشته. یه لیست طولانی از این واکنشها توی پست جلال سمیعی در همین مورد، هست. شاید تو قبلا اینا رو خونده باشی. برای من خوندنش جالب بود به عنوان یه دهه شستی. اگر زودتر به این بحث رسیده بودم شاید منم چیزی می نوشتم، اما حالا کفایت می کنم به پیشنهاد خوندنش.
دیگه برم سر پروژه هام!
مریم
0 نظر
نوشته شده در ساعت
11:12
توسط طره
٭
به طرز وحشتناکی، احساس خوشبختی می کنم!!دقیقترین صفت یا قید (یا هر کوفتی که هست) همین وحشتناک است!از خوشی زیاد می ترسم، از اینهمه احساس خوب وحشت کرده ام ...
"بانو زهرا"
پ.ن.آره حرفم همین بود،خوب گفتم!
0 نظر
نوشته شده در ساعت
23:22
توسط طره
٭
چرا ما یاد نمی گیریم که به جای قضاوت در مورد همدیگه، اونم از روی تصورات ذهنی و نه دانسته های واقعی، با هم حرف بزنیم؟
چرا وقتی از من چیزی می بینی که آزارت می ده، به جای اینکه با حدس و گمان، تفسیرش کنی، دلیلش رو از من نمی پرسی؟ این ساده تر و منصفانه تر از قضاوت ذهنی نیست؟ حداقل به من فرصت می دی که از خودم دفاع کنم، هر چند که بیهوده باشه و به خودت فرصت می دی که بی دلیل متنفر نشی، هر چند که باز هم بیهوده باشه . . .
دلم می گیره وقتی می بینم که هیچ اشتیاقی به دوستی نداری، دوست قدیمی . . .
مریم
0 نظر
نوشته شده در ساعت
00:50
توسط طره
٭
همیشه از جمعهای زیادی زنونه (بخون خاله زنکی!!) فراری بودم. حالا چرا باید اینجا گرفتار بشم؟! یکی منو از اینجا نجات بده. روحم در عذابه!
مریم
0 نظر
نوشته شده در ساعت
19:56
توسط طره
٭
چی باعث شد من اینجوری خودمو بندازم تو هچل؟!! داشتم زندگیمو می کردم ها!!
دوباره آخر ترم شده من نمی دونم چه گلی(به کسر گ بخونید!) باید به سر بگیرم. امروز آخرین فرصت تعیین موضوع پروژه و مقاله همه درسهام بود، من تازه می خوام شروع کنم به search کردن که ببینم دنیا دست کیه.
اصلا تو فاز درس و دانشگاه و پروژه و مقاله و این چیزهای کوفتی نیستم. خدا عاقبت این ترم منو به خیر کنه، قول می دم از ترم دیگه دختر خوبی بشم!!
مریم
پ.ن: یعنی می شه؟ یعنی می شم؟!!!!
1 نظر
نوشته شده در ساعت
21:03
توسط طره
٭
خیالم راحت است ، به اندازۀ کافی دور شده ایم...دیگر نمی بینی چه طور به خاک می کشم وجودم را...
با همۀ دعاها یم برای خوشبختی ات بعید می دانم آه دل ساده دلی چون من، دامنت را نگیرد در این روزهای سخــــت!! برای همین هنوز می خوانم، اللهم انی اسئلک الامان برای وجود نازنینش.
خیالت راحت باشد، تو که می دانی دعای من مستجاب می شود،همۀ عقوبتت را تنها به جان می خرم.
"بانو زهرا"
0 نظر
نوشته شده در ساعت
22:55
توسط طره
٭
قتل این خسته بشمشیر تو تقدیر نبود
ورنه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود
"بانو زهرا"
0 نظر
نوشته شده در ساعت
03:03
توسط طره
٭
خاک بر سر این هم کلاسیهای من بکنن! خودمو کشتم نتونستم حالیشون کنم که وقتی 10 دقیقه از کلاس گذشته و استاد نیومده، باید برن! اونقدر نشستن که استاد با نیم ساعت تاخیر خودشو رسوند به کلاس. دیوونه شدم از دستشون!
مریم
پ.ن: چرا تنها؟ لازم بود؟ من به اندازه یه قدم زدن که می تونستم همراهیت کنم . . .
1 نظر
نوشته شده در ساعت
09:04
توسط طره
٭
دیروز با خودم رفتم پیاده روی، توی پارک قرار گذاشتم!بعد هم یک سر رفتم انقلاب برای خودم کتاب خریدم...توی راه بلند بلند کتاب خواندم و با خودم حرف زدم...
دیروزرا با خودم تنها بودم...خیلی تنها!
"بانو زهرا"
0 نظر
نوشته شده در ساعت
21:33
توسط طره
٭
همیشه دلم می خواست قبلش بمیرم،این دخترانه نویسی ها وناز کردنها سرهمه راگرم میکند، دل من را نه...
"بانو زهرا"
0 نظر
نوشته شده در ساعت
23:49
توسط طره
٭
بالاخره شعری رو که دیروز "محمد رمضانی فرخانی" برای قیصر خوند، پیدا کردم:
اي حوادث اخير جانِ پاكِ عاشقان ! تو بهتري ؟
از شما دلم، دلم گرفته است همچنان ، تو بهتري ؟
بس كن اي مواظبت نكرده از غنيمت وجود انس !
ما كه لطف خاص كم نديده ايم از اين خزان ، تو بهتري ؟
واقعاً به جا و راست گفته اند اين كه روزگارِ دون
جايِ جاش ، پاك لامروّت است ناگهان ، تو بهتري ؟
گرچه من دلم براي برگهاي مهرباني ات بهار !
سخت دست تنگ مي شود درخت جاودان ! تو بهتري ؟
با وجود اين ولي نيازمند ناز هيچ كس مباد
پيكر شكسته بسته ات بهار خونچكان ! تو بهتري ؟
راه و رسم انس ويژه با معاشران واقعي ، خدا !
عاقبت، چنين كه هديه شد مباد ارمغان ، تو بهتري ؟
عقل من كه قد نمي دهد براي بعدهاي بعد از اين
پيش از اين ولي چنين نبوده بي گمان ، تو بهتري ؟
ـ اين زلال، ردپاي چيست روي گونه هاي شور من ؟
ـ رنگ و طعم هشت سال دوستي بي امان ، تو بهتري ؟
اين دلي كه ديگران به قدر وسع خود شكسته اند را
دست كم تو نشكن اي خداي خوب و مهربان ! تو بهتري ؟
ديگر اين كه دست دوستانه اي برايم از صميم دل
واقعاً به جز شما كسي نمي دهد تكان ، تو بهتري ؟
~
همركاب با عصا و لاغر و تكيده ... در كنار ميز
آخ: پوستين آشكار روي استخوان ! تو بهتري ؟
[روز، عصر، خارجي:] نماي كافه اي كنار جاده ـ با
يك رديف صندلي، سه ميز، چند سايه بان ، تو بهتري ؟
ـ خسته ام از اين كوير! ـ باز خسته اي؟ ـ چقدر هم! و بعد
طعم قند و چاي تلخ ـ يك نما از استكان ـ تو بهتري ؟
ـ حزن اين صدا براي من چقدر آشناست [ داخلي ]
مال صفحه ي شماست ؟ ـ رفت سمت پيشخوان ـ تو بهتري ؟
...اين شهيدي است يا صُديف؟ تاج اصفهاني يا سراج؟
اين گلوي حضرت سياوش است يا بنان ؟ تو بهتري؟
حسرتي شكفته از رفاقتي قديم ـ آ...خ روزگار...
گوش مي كني؟ رسيده باز هم به « كاروان » ... تو بهتري ؟
~
گفتم اين ترانه از قبيل چامه و چكامه نيز نيست
گفت ماجراي عاشقانه اي است در ميان ، تو بهتري ؟
پوستين عشق روي شانه هاي لخت استخوان شعر
اين خودش حديث زنده اي است از مغان ، تو بهتري ؟
دست كودكان شهر را بگير در سماع باده ات
آه اي پدر! بگير، بي شما نمي توان ، تو بهتري ؟
دست نارساي طبع من چه دير و دامنت چقدر دور!
اجتهاد واژه هاي بي ردا و طيلسان ! تو بهتري ؟
هيچ شاعري به اعتبار مدح يا به صرف مصلحت
در ميان قلب هايمان نكرده آشيان ، تو بهتري ؟
كار من گذشته از تعارفات مصطلح، تو واقفي
حال، بعدِ هشت سال دوستيِ خوبمان ، تو بهتري ؟
مثل خيلي از برادران اهل ذوق و فضل، آخرش
شعر هم براي امن عيش ما نشد دكان ، تو بهتري ؟
مریم
پ.ن1: از اینجا پیدا کردم.
پ.ن2: قسمتهای پر رنگ ظاهرا از زبان قیصر هست.
0 نظر
نوشته شده در ساعت
13:21
توسط طره
٭
من پیش ترها فکر می کردم همه چیز با یک نگاه شروع می شود، بعدها در این دنیای مجازی فهمیدم نه، همه چیز با حرف آغاز می شود،بعدتر ها دستگیرم شد که همه چیز با همه چیز می تواند شروع شود...حالا دیگر آغاز مهم نیست، بهتر است هر چیز با همانی که آغاز شده پایان یابد، نگاه با نگاه، حرف با حرف،...صورت خوشی ندارد اگر چیزی با نگاه شروع شده با حرف تمام شود یا با... حرفهایی از این دست را فقط خودم می فهمم، هنوز در نطفه اند!
اینها را یک نویسندۀ معاصر نوشته است!
من،
"بانو زهرا"
0 نظر
نوشته شده در ساعت
20:04
توسط طره
٭
خوندن این شعر (من خواب دیده ام به خدا خوب می شوی . . .) و دیدن این عکسها و این و این و این ! همه اش دوباره من رو غرق غصه کرد . . . باورم نمی شه هنوز
مریم
0 نظر
نوشته شده در ساعت
15:14
توسط طره
٭
دو سالی هست که مشتری شاعرانه های سیامک بهرام پرور هستم. نوشته هاش سرشار از تازگی و شور و شعف زندگیه. خوندنش دلم رو به وجد میاره. و نقدهای خوب و قوی ای که به کتابها می نویسه و گزیده مطالب و اشعاری که از شاعران و نویسنده های دیگه تو شاعرانه ها می گذاره، برای من که خیلی مفید بوده. خیلی از نقدها و معرفی هایی که برای کتابی نوشته، من رو راهی کتابفروشی کرده برای خرید کتاب. حتما تو هم از خوندنش لذت می بری.
مریم
0 نظر
نوشته شده در ساعت
08:33
توسط طره
٭

در حسرت پرواز با مرغابيانم
چون سنگ پشتي پير در لاكم صبورم
آخر دلم با سربلندي مي گذارد
سنگ تمام عشق را بر خاك گورم . . .
حسرت هايش تمام شد. قيصر پرواز كرد . . .
از رفتنت دهان همه باز . . .
انگار گفته بودند:
     پرواز!
     پر   واز!
مريم
پ.ن: دوبيت اول، قسمتي از شعر "حسرت پرواز" و شعر دوم به اسم "حيرت"، هر دو از كتاب آخر دكتر قيصر امين پور، "دستور زبان عشق" بود. روحش قرين نغمه هاي شعرش باد . . .
0 نظر
نوشته شده در ساعت
15:07
توسط طره
٭
- اِ گردو می شکنین؟؟یه بار یه دوستهام از همین گردو درازهای دون دون آورده بود مدرسه!!
: گلم اینا اسمش بادومه!!
"بانوزهرا"
0 نظر
نوشته شده در ساعت
23:33
توسط طره
٭
هر چه فکر می کنم معادل انگلیسی زرشک !یادم نمی آید!
"بانو"
0 نظر
نوشته شده در ساعت
00:13
توسط طره
٭
سرش تو بغلم بود وقتي كه داشت بال بال مي زد. دستش تو دستم بود وقتي كه نبضش رفت. . .
چند ثانيه بود يا چند سال؟
كابوس اين روزهاي من شده بي برادري. صداي فريادهاي مامان براي پسرش كه جلوي چشمش داشت پرپر مي زد هنوز مي شنوم.
كابوس بود . . . كابوس . . .
چي شد كه برگشت؟ دل خدا به ضجه مادرش سوخت؟ نمي دونم. فقط فرياد خودم رو يادمه وقتي كه يه نفس عميق سينه بي حركتش رو پر كرد: "ماماااااان! نفس مي كشه! نفس مي كشه!"
اين روزها همه اش به تو فكر مي كنم زهرا! رفتن برادرم رو فقط چند دقيقه تجربه كردم و حالا روز و شب من شده كابوس اون صحنه. تو چطور با باور نبود هميشگيش كنار اومدي؟ تو چطور از پا نيفتادي؟
حالا هر بار كه اين كابوس مياد و ميره، تحسينت مي كنم زهرا! تحسينت مي كنم!
مريم
0 نظر
نوشته شده در ساعت
21:00
توسط طره
٭
شخص دیگه ای در مورد دوستیها و دوست داشتنیهای من نظری نداره؟؟
واقعن که!!
عصبانی ام ...
"بانو زهرا"
0 نظر
نوشته شده در ساعت
01:23
توسط طره
٭
فقط اين تركيب آهنگ و وبلاگ مرا شايد به شكايت وادارد، وگرنه من خيلي وقت است كه ساكت شدم...به جاي شكايت قصه مي نويسم:
حالا چند وقتي است كه خوبم يا خوب بودن معنادار شده، چند ماهي است كه كلماتم زيباو جسور شده اند، جرأت نوشتن دارم، حالم به طرز باور نكردني اي خوش است، آنقدر خوش كه بتوانم بهترين پستم را بنويسم....اما هنوز زود است، بهترين روزها،بهترين كلمات و بهترين آرزوها را در آينده ام مي بينم كه بالا و پايين مي پرند، تا مرا ببينند... پس بهترين پست باشد براي روزهاي بهتر...
حرف خاصي نيست، وقتي حالت خوب است وبلاگ نوشتن معني ندارد، مگر اينكه دردي در گوشه اي پنهان شده باشد و گاه گاه سرك بكشد، من ننوشتن ها را بيشتر از نوشتن ها درك مي كنم! !از ننوشتنها دو چيز معلوم است، يا خيلي خوبي، يا خيلي بد، يا كلمات از زير زبانت سر مي خورند و باز ي مي كنند، يا چنان در گلويت انباشته شده اند كه راه نفس هم نداري...ولي از نوشتنها هزار و يك حرف در مي آورند...
اينها عين واقعيت است، نشانه ها را فرستادم پي كار خودشان، گفتم من با واقعيت بيشتر مأنوسم! نمي دانم چه طور ولي به هر زحمتي بود به شان فهماندم جايشان اينجا نيست، اينجا يك دختر معمولي با يك شغل معمولي تر زندگي مي كند، هوشش متوسط است ،ثروتش متوسط ترو دل به هيچ كس جز خانوادۀ ساده اش نبسته، منتظر هيچ خبر خوش، الهام يا معجزه اي نيست، صبحها زياد مي خوابد، شبها دير به رختخواب مي رود، ظرف مي شويد، سريال مي بيند، درس مي خواند، گريه مي كند، داد مي زند،فحش مي دهد و بهترين تفريحش ديكشنري خواندن است...
همين!
"بانو زهرا"
0 نظر
نوشته شده در ساعت
23:01
توسط طره
٭
بازگشت پر افتخار خودم به وبلاگ رو تبريك مي گم!
اين بلاگر دو ماهه كه رو به من نشون نداده! يعني حتي صفحه اصلي بلاگر هم نميومد چه برسه كه من بخوام وارد بشم و بنويسم. حالا ديگه به هر حال من دوباره اينجام.
راستي آهنگ آنت رو تو گذاشتي؟ از كجا پيدا كردي؟ خيلي چسبيد. ممنون :)
فعلا خبر بازگشت رو داشته باش تا بقيه حرفهام رو كم كم بيام گم. خيلي زياده، نمي شه يهو گفت . . .
مريم
2 نظر
نوشته شده در ساعت
13:46
توسط طره
٭
به یک دریای طوفانی
دل ما رفته مهمانی
باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد
خودش میبردت هرجا دلش خواست
...به هرجا برد بدون ساحل همونجاست
"بانو زهرا"
0 نظر
نوشته شده در ساعت
22:27
توسط طره
٭
هيوا مسيح در كتاب تاريكي اش دائم تكرار مي كند، آه ننوشتن،ننوشتن اي آزادي بزرگ!
خودم رو به زحمت انداختم انگار...ولي حالم خوبه!
اينطوري كه:
حال همه ما خوب است،
اما تو باور نكن!
"بانو زهرا"
0 نظر
نوشته شده در ساعت
22:42
توسط طره
٭
ريسكي بس بزرگ+ تجربه اي غير قابل تكرار( شايد+) ترسي از شناخته شدن...
مهم نيست اما،
خوش بودم!
"بانو زهرا"
0 نظر
نوشته شده در ساعت
18:45
توسط طره